مردی دوستانش را به خانه دعوت کرد، و برای شام قطعه ای گوشت چرب و آبدار پخت. ناگهان، پی برد که نمک تمام شده است.
پسرش را صدا زد:
برو به ده و نمک بخر. اما "به قيمت" بخر، نه گران و نه ارزان تر!
پسر تعجب کرد:
پدر ، ميدانم که نبايد گران تر بخرم. اما اگر توانستم ارزان تر بخرم، چرا صرفه جویی نکنيم؟
پدر گفت:
اين کار در شهری بزرگ، قابل قبول است، اما در جای کوچکی مثل ده ما، با اين کار همه ی ده از بين می رود!
مهمانان که اين حرف را شنيدند، پرسيدند:
چرا نبايد نمک را ارزان تر خريد؟!
مرد پاسخ داد:
کسی که نمک را زير قيمت می فروشد، حتما به شدت به پولش احتياج دارد. کسی که از اين موقعيت سوء استفاده کند، نشان می دهد که برای عرق جبين و سعی و تلاش او در توليد نمک، احترامی قائل نيست.
مهمان ها گفتند:
اما اين مساله ی کوچک که نمی تواند دهی را ويران کند؟
ميزبان پاسخ داد:
در آغاز دنيا هم ، "ستم" کوچک بود. اما آمدن هر ستم از پس ستم ديگر، به روندی فزاينده منجر شد.
هميشه فکر می کردند "مهم نيست" ، تا کار به جایی رسيد که امروز رسيده..