معلم
خاطره ای از یک دانش آموز دیروز و معلم امروز: در دوران تحصیل معلمی داشتیم که اعتقاد داشت دنیای علم و دانش، دنیای استدلال و استناد است. خودش همیشه وقتی قرار بود حرفی بزند می گفت این سخن از خودم است و یا از فلان کتاب صفحه فلان عرض می کنم. در مورد کلام خودش می گفت همین الان اگر نقدی دارید اعلام کنید و اگر نه در فرصت مناسب نقد و یا تایید آن را از منابع دیگر بیاورید. در مورد استنادها هم اعتقاد داشت باید حتما نقطه مقابلی وجود داشته باشد که یا من ندیدم و یا آنهایی را که دیدم در مقابل این ایده ای که به آن استناد کردم ضعیف تر بودند. او اعتقاد داشت که افرادی که زیاد حرف می زنند اگر قرار باشد برای حرف های خود سند و مدرک ارائه دهند میزان حرافی آنها به یک درصد خواهد رسید. ایشان اعتقاد داشتند که دنیای ما دنیای غیر علمی است. استاد ما، معلم ما و کارگر ما و حتی ... مشابه هم راه می روند، حرف می زنند، دعوا می کنند و ... ما علم را برای کتابخانه لازم داریم نه برای اجتماع! این است که همیشه در حال دعوا و زد و خورد هستیم. اغلب کسانی حرف می زنند که علمی ندارند و سکوت بیشتر از آن کسانی است که تا حدودی علم و دانش آنها مبنای عملشان قرار گرفته است. به عقیده این معلم فرهیخته: یادگیری عبارت است از تغییر رفتار در اثر تجربه.