روزي پادشاهي ولخرج هنگام عبور از سرزميني  با دو دوست جوان ملاقات كرد.
 اين دو دوست  بينوا كه تا آن زمان با گدايي امرار معاش مي‌كردند،
همچون دو روي يك سكه جدانشدني به نظر مي‌رسيدند.
پادشاه كه آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنايتي كند.
پس به هر كدام پيشنهاد كرد آرزويي كنند.
ابتدا خطاب به دوست كوچك‌تر گفت:
«به من بگو چه مي‌خواهي قول مي‌دهم خواسته‌ات را برآورده كنم.
اما بايد بداني من در قبال هر لطفي كه به تو بكنم،
دو برابر آن را به دوستت خواهم كرد
 دوست كوچك‌تر پس از كمي فكر با لبخندي به او پاسخ داد:
 «يك چشم مرا از حدقه بيرون بياور!»

 مثل فرانسوي:
حسادت اولين درس شيطان به انسان احمق است.