پادشاهی دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را به کسی میدهم که بتواند با شنا از استخر پر از تمساح من عبور کند.

جوانان بسیاری از دختر صرف نظر کردند و بسیاری هم در این راه کشته شدند. تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند.
جوان شجاعانه به آب زد. با تمساح ها جنگید و سالم از آب بیرون آمد. پادشاه مبهوت شده بود و میخواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد،
که او دستش را کشید و به پادشاه گفت: دخترت بِشه بره خودت. موفقط امدوم ثابت کُنُم بچه مِشهدوم از عی کلپِسه ها نِمِترسوم.