این کتاب سرنوشت و رویدادهایی که برای دختری نوجوان رویداده و وی سعی دارد آنها را در قالب نامه هایی به فردی خیری که او هرگز ندیده است، به رشته تحریر درآورد. داستان از زبانی ساده و قابل فهم و تا حدودی طنزگونه برخوردار است. به عنوان مثال در اولین نامه جودی پس از توضيحاتي دربارة مسافرتش با قطار و هيجاني كه از ديدن دانشكده دارد نوشت« نامه نوشتن به كسي كه انسان نديده و نمي‎شناسد كمي مضحك است، اصلاً براي من نامه نوشتن عجيب و غريب است من كسي را نداشتم كه برايش نامه بنويسم بنابراين اگر نامه‌هاي من درجة يك نيست اميدوارم ببخشيد... من همة عمر تنها بوده‎ام، ناگهان يك نفر پيدا شده كه نسبت به من و سرنوشت آيندة من اظهار علاقه كرده است، لذا من تمام اين تابستان راجع به شما فكر كرده‌ام.

آخرین نامه جودی نیز بسیار قابل تامل است: «... قبل از آن كه من بتوانم حرفي بزنم مرد با تني لرزان از جا بلند شد و بدون اداي كلمه‎اي به من خيره شد و... آن وقت من ديدم كه تو هستي ولي همچنان گيج بودم و تصور مي‎كردم بابا عقب تو فرستاده كه در آنجا با من ملاقات كني، ولي تو خنديدي و گفتي: «جودي كوچولوي عزيزم! آيا تو حدس نزدي كه من خودم بابالنگ دراز هستم؟» ... واي كه من چقدر كودن بوده‎ام! من هرگز كارآگاه خوبي نخواهم شد.
بابا...جروي؟ نمي دانم چگونه تو را خطاب كنم؟ ...وقتي فكر مي‎كنم در نامه‎هايم با آن همه صراحت عشق خود را به «آقاجروي» اقرار مي‎كردم و براي تو «بابا» بي‎پروا درد دلم را مي‎گفتم از خجالت آب مي‎شوم... تو عزيزترين باباها بودي و همه چيز به من دادي، آخرسر هم جروي عزيز با عشقي كه به من دادي خوشبختي‌ام را كامل كردي و اين جبران همة اين خجالت‎ها را مي‌كند....

اگر جمله طلایی این کتاب را برای شما بگویم این است:

خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند,مهم اینه که آدم بتونه با چیزهای کوچک خیلی خوش باشه.
باباجون من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته رو خوردو یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده رو برد