بابا لنگ دراز، نوشته آلیس جین چندلر وبستر، ترجمه محسن سلیمانی
این کتاب سرنوشت و رویدادهایی که برای دختری نوجوان رویداده و وی سعی دارد آنها را در قالب نامه هایی به فردی خیری که او هرگز ندیده است، به رشته تحریر درآورد. داستان از زبانی ساده و قابل فهم و تا حدودی طنزگونه برخوردار است. به عنوان مثال در اولین نامه جودی پس از توضيحاتي دربارة مسافرتش با قطار و هيجاني كه از ديدن دانشكده دارد نوشت« نامه نوشتن به كسي كه انسان نديده و نميشناسد كمي مضحك است، اصلاً براي من نامه نوشتن عجيب و غريب است من كسي را نداشتم كه برايش نامه بنويسم بنابراين اگر نامههاي من درجة يك نيست اميدوارم ببخشيد... من همة عمر تنها بودهام، ناگهان يك نفر پيدا شده كه نسبت به من و سرنوشت آيندة من اظهار علاقه كرده است، لذا من تمام اين تابستان راجع به شما فكر كردهام.
آخرین نامه جودی نیز بسیار قابل تامل است: «... قبل از آن كه من بتوانم حرفي بزنم مرد با تني لرزان از جا بلند شد و بدون اداي كلمهاي به من خيره شد و... آن وقت من ديدم كه تو هستي ولي همچنان گيج بودم و تصور ميكردم بابا عقب تو فرستاده كه در آنجا با من ملاقات كني، ولي تو خنديدي و گفتي: «جودي كوچولوي عزيزم! آيا تو حدس نزدي كه من خودم بابالنگ دراز هستم؟» ... واي كه من چقدر كودن بودهام! من هرگز كارآگاه خوبي نخواهم شد.
بابا...جروي؟ نمي دانم چگونه تو را خطاب كنم؟ ...وقتي فكر ميكنم در نامههايم با آن همه صراحت عشق خود را به «آقاجروي» اقرار ميكردم و براي تو «بابا» بيپروا درد دلم را ميگفتم از خجالت آب ميشوم... تو عزيزترين باباها بودي و همه چيز به من دادي، آخرسر هم جروي عزيز با عشقي كه به من دادي خوشبختيام را كامل كردي و اين جبران همة اين خجالتها را ميكند....
اگر جمله طلایی این کتاب را برای شما بگویم این است:
خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند,مهم اینه که آدم بتونه با چیزهای کوچک خیلی خوش باشه.
باباجون من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته رو خوردو یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده رو برد