با مادرم همراه، سمین بهبهانی
یادته، ده دوازده سال بیشتر نداشتی، برای مادرت از ناز و نعمتی که در جوونی داشت چیزی نمونده بود.
خودش و شوهردومش هرچی پول داشتن پای روزنامه ای که با دست خالی درمیاوردن، میریختن.
مادرت همه ی جواهراتش را فروخته بود و پول کاغذ و چاپ داده بود. اسم روزنامه آینده ایران بود. مادرت سردبیرش بود و شوهر دومش مدیرش…
خودش و شوهردومش هرچی پول داشتن پای روزنامه ای که با دست خالی درمیاوردن، میریختن.
مادرت همه ی جواهراتش را فروخته بود و پول کاغذ و چاپ داده بود. اسم روزنامه آینده ایران بود. مادرت سردبیرش بود و شوهر دومش مدیرش…
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 12:3 توسط صابری فر
|