داستان از حلول جن در بدن آقاي مود شروع می شود. مودت به همراه دوستانش(منشي جوان، ناشناس و مرد چاق)، راهي مطب دكتر حاتم در شهر مي شوند. در جريان معالجه، دكتر حاتم از راز بزرگي پرده بر مي دارد و براي منشي از مردي به نام م، ل صحبت مي كند كه مدت چهل سال است بدنش را جراحي مي كند. دكتر حاتم موفق مي شود. جن را از بدن مودت خارج نماید. جن به دكتر حاتم يادداشتي مي دهد مبني بر اين كه مودت به سرطان معده از نوع گل كلمي دچار است. هنگام خداحافظي دكتر حاتم به منشي جوان و مرد چاق دو نوع آمپول كشنده تزريق مينمايد و ناشناس را از راز جنايت هاي خود با خبر مي سازد.

بخش دوم کتاب از زبان م، ل به صورت حديث نفس روايت مي شود. م،ل از خاطرات دوران كودكي، رؤياهايش، سفر به مغرب، از جريان قتل پسرش به دست خويش به خاطر معاشرت با دكتر حاتم و بريدن زبان شكو؛ خدمتكار وفادارش حرف ميزند؛ اما در پي خوابي كه ميبيند، تصميم مي گيرد دكتر حاتم را كه عامل اصلي مرگ پسرش است ببخشد و از جراحي آخرين عضو باقيمانده اجتناب نمايد.

بعد از حدیث نفس طولانی مدت م، ل، دكتر حاتم ساقي را به دليل اين كه به خانواده­اش پشت كرده و آنها را ترك گفته، مستحق عقوبت ميداند. از طرف ديگر، نسبت به عشق ساقي دچار ترديد است، در نتيجه وي را خفه مي كند و متوجه می شود كه همسرش نيز به او خيانت نموده و با شكو ارتباط داشته است.

م، ل از تصميمش براي بازگشت به زندگي و انصراف از قطع آخرين عضو بدنش دكتر حاتم را باخبر ميكند؛ اما دكتر حاتم از همان آمپولهاي مرگ آور به م، ل نيز تزريق مي كند. دكتر حاتم به همراه شكو و م، ل براي ملاقات مودت به باغ مي رود و به منشي جوان و دوستش مرد چاق اعلام مي كند آمپول هاي تزريق شده مرگ آور  است و تا يك هفته بيشتر زنده نيستند. مرد چاق با شنيدن خبر سكته مي كند. وقتي علت جنايت را از دكتر حاتم جويا ميشوند، او به ناشناس اشاره مي كند و از باغ دور مي شود.