با منقار بزرگش به آسمان اشاره کرد و با طمطراق می گفت: 

رفقا آن بالا، آن بالا درست پشت آن ابر سیاه سرزمین شیر و عسل است. همان سرزمینی که ما حیوانات بدبخت در آن برای همیشه از رنج کار آسوده می شویم. 

حتی مدعی بود که در یکی از پروازهای دور و درازش آنجا را دیده است، مزارع جاودانی شبدر و پرچینهایی که روی آن ها قند و کلوچه می روییده دیده است.

 

خیلی از حیوانات گفته های او را باور می کردند، و منطقشان این بود که زندگی اکنون پر مشقت است، انصاف در این است که دنیای بهتری در جای دیگر وجود داشته باشد.