بوف کور، صادق هدایت
در این اطاق که مثل قبر هر لحظه تنگ تر و تاریک تر میشد، شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود. جلو پیه سوزی که دود میزد با پوستین و عبائی که بخودم پیچیده بودم و شال گردنی که بسته بودم بحالت کپ زده، سایه ام به دیوار افتاده بود. - سایه من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود. - گویا پیرمرد خنزرپنزری، مرد قصاب، ننجون همه سایه های من بوده اند، سایه هائی که من میان آنها محبوس بوده ام. در اینوقت شبیه جغد شده بودم ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند - سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و به حالت خمیده نوشته های مرا بدقت میخواند، حتماً او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد، از گوشه چشم که به سایه خودم نگاه میکردم میترسیدم
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 8:44 توسط صابری فر
|