تمثیل و مثل، نویسنده ابوالقاسم انجوی شیرازی
خر بیار باقلا بار کن
مردی باقلای فراوان خرمن کرده بود و در کنار آن خوابیده بود. فرد دیگری که کارش زورگویی و دزدی بود، آمد و بنا کرد به پر کردن ظرف خودش. صاحب باقلا بلند شد که دزد را بگیرد. با هم گلاویز شدند. عاقبت دزد صاحب باقلا را بر زمین کوبید و روی سینهاش نشست و گفت: «بیانصاف! من میخواستم یک مقدار کمی از باقلاهای تو را ببرم. حالا که این طور شد میکشمت و همه را میبرم.» صاحب باقلا که دید زورش به او نمیرسد گفت: «حالا که پای جان در کار است برو خر بیار باقلا بار کن.» این مثل موقعی گفته میشود که یک نفر از طرف آدم پرزور و قویتر از خود ظلمی میبیند و چون زورش به او نمیرسد ناچار حکم او را میپذیرد.
مردی باقلای فراوان خرمن کرده بود و در کنار آن خوابیده بود. فرد دیگری که کارش زورگویی و دزدی بود، آمد و بنا کرد به پر کردن ظرف خودش. صاحب باقلا بلند شد که دزد را بگیرد. با هم گلاویز شدند. عاقبت دزد صاحب باقلا را بر زمین کوبید و روی سینهاش نشست و گفت: «بیانصاف! من میخواستم یک مقدار کمی از باقلاهای تو را ببرم. حالا که این طور شد میکشمت و همه را میبرم.» صاحب باقلا که دید زورش به او نمیرسد گفت: «حالا که پای جان در کار است برو خر بیار باقلا بار کن.» این مثل موقعی گفته میشود که یک نفر از طرف آدم پرزور و قویتر از خود ظلمی میبیند و چون زورش به او نمیرسد ناچار حکم او را میپذیرد.
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:4 توسط صابری فر
|