مجلس مهمانی بود. پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما وقتی که بلند شد، عصایش را برعکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت. دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، حواس خود را از دست داده است و متوجه نیست که عصایش را برعکس بر زمین نهاده است.
به همین خاطر، صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت پس چرا عصایت را برعکس گرفته‌ای؟ پیرمرد، آرام و متین پاسخ داد: «زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه‌تان خاکی نشود.»