انسانها در حالت تکثر فقط تا جایی می توانند معناداری را درک کنند که قادرند با هم حرف بزنند و برای خودشان و دیگران معنی بدهند و مفهوم باشند. به نظر آرنت این تصمیم یعنی ساخت انسان برتر، یا کوچ به سیاره دیگر، تنها بر عهده دانشمندان و سیاست مداران نیست و باید همه در باره آن تصمیم بگیرند.

اما رویداد دوم یعنی اتوماسیون، بر عکس فرار از زمین، بیان دیرینه ترین خواست انسان یعنی از زحمت و ضروریات زندگی بود. امتیازی که قبل تر نصیب اقلیتی از جامعه بود. اقلیتی که به نظر برترانت راسل، منشا تولید آثار هنری و فکری بوده است. اتوماسیون این دور نما را به انسان می داد که روزی خواهد رسید که انسان نیازی به زحمت کشیدن برای رفع ضروریات زندگی خود نداشته باشد. کارهایی که قبلا با زحمت و زور بازو انجام می داد به ماشین به بسپارد و اوقات فراغت بیشتری داشته باشد. اما باز هم از نظر آرنت، این ظاهر ماجراست. عصر مدرن با ستایش از زحمت جامعه ای را به وجود آورده است که از جنس جامعه زحمت کشان است. رهایی این جامعه از زحمت هیچ فایده ای برایش ندارد. چرا که اعضای این جامعه دیگر فعالیت های والاتر، معنادارتر و ارزنده تر را نمی شناسد. برابری طلبی انسان امروزی، همه انسان ها را شبیه هم کرده است و باعث شده هیچ طبقه ای وجود نداشته باشد. حتی رئیس جمهورها، شاه ها و نخست وزیرها مقام و منصب خود را شغلی می دانند که برای حیات جامعه ضروری است. آزادی این انسان از قید ضرورت، یا آزادی از تنها فعالیتی که قصد انجامش را دارد، بسیار سخت و ناگوار می باشد. برای مثال کارمندانی را در نظر بگیرید که بعد از 30 سال کار بازنشسته می شوند. بسیار دیده شده است که این افراد دچار افسردگی می شوند. چون هویت شان با شغلشان تعریف شده است. بنابراین، وقتی بازنشسته می شوند احساس می کنند که کارآیی و سودمندی شان از دست رفته است. مثال دیگر هم این است که برای شناختی کسی می پرسیم که فلانی چی کاره است. یعنی شغل شخص تعیین کننده شخصیت و هویت وی می باشد و خیلی وقت ها نمی دانیم به جای این که از شغل فرد سوال کنیم، چه سوالی می تواند به ما شناختی بدهد از فردی که نمی شناسیم. همانطور که در کتاب شازده کوچولو می گوید، به خاطر آدم بزرگ هاست که در باب  اختر 612  به این جزئیات می چسبند و یا حتی شماره اش را می گویند. چون آنها عاشق عدد و رقم هستند. وقتی با آنها از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچ وقت از شما در باره چیزهای اساسی نمی پرسند، هیچ وقت نمی پرسند آهنگ صداش چه طور بود، چه بازی هایی را بیشتر دوستدارد، پروانه جمع می کند یا نه. می پرسند چند سالش است، چندتا برادر دارد، وزنش چقدر است، پدرش چقدر حقوق می گیرد و تازه بعد از این سوال هاست که فکر می کنند طرف را شناخته اند. اگر به آدم بزرگ بگویی یک خانه قشنگ دیدم، از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق گل شعمدونی بود و بومش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش کنند، باید حتما به آنها گفت یک خانه چند میلیون تومانی دیدم، تا صدایشان بلند بشود که وای، چه قشنگ، البته آرنت به دنبال پرداختن به این مسائل نیست. این ها مسائلی هستند که در جهان مدرن اتفاق می افتد. جهانی که بعد از انفجارهای اتمی به وجود آمد.