فقر
عمو رحمت همیشه میگفت: «فقر آدمو نمیکُشه، لاغر میکنه!»
بعد همان لحظه صندلی پلاستیکی زیرش میشکست و همه میفهمیدند که فقر، اگر نکشد، حتماً کمین کرده.
محله ما جایی بود که استعدادها قبل از شکوفه دادن، به فکر کرایه خانه میافتادند. مثلاً حمید، نابغه ریاضی، آنقدر با جمع و تفریق بدهیهای بقالی تمرین کرده بود که اگر دانشگاه میرفت، احتمالاً مستقیم استاد میشد. ولی نرفت؛ چون محیط، زودتر از استعداد، او را صدا زده بود:
«حمید! نون بگیر، ارزونه امروز.»
یا سمیه که صدای فوقالعادهای داشت؛ میخواند و دیوارها هم بغض میکردند. اما خانواده گفتند: «با صدا که قسط نمیدن!»
سمیه حالا صدایش را فقط برای بیدار کردن خواهر کوچکش استفاده میکرد؛ آن هم اگر ساعت گوشیشان زنگ میخورد.
فقر، خیلی مؤدب میآید؛ اول میگوید «فعلاً نه»، بعد میگوید «بعداً»، و آخرش میگوید «دیگه دیر شده».
نه شرافت دارد، نه شوخی سرش میشود. استعداد را میکشد، هنر را خفه میکند و فرصت رشد را با لبخند میبلعد.
اما در همان محله، رضا بود. رضا از آن آدمهایی که فقر را دید، شناخت، و گفت: «باشه، دیدمت. حالا برو کنار.»
صبحها کار میکرد، شبها درس میخواند، آخر هفتهها خسته میشد و وسط هفته دوباره شروع میکرد. نه قهرمان بود، نه افسانه؛ فقط ولکن نبود.
وقتی از محله رفت، کسی نگفت «خوش به حالش»، همه گفتند: «حقش بود.»
داستان ما خندهدار است، چون گریهدارش را زیاد دیدهایم.
فقر شوخی ندارد، اما آدمها گاهی با سماجت، آن را دست میاندازند.
و آنهایی که خودشان را از دل فقر بیرون میکشند، نه بهخاطر فقیر بودن،
بلکه بهخاطر پیروز شدن بر فقر، واقعاً قابل احتراماند.