علی همیشه فکر می‌کرد زندگی باید شیرین باشد.
اما خیلی زود فهمید شیرینی‌های زندگی، مهمان‌های کم‌توقعی‌اند؛
می‌آیند، لبخند می‌زنند و زود می‌روند.
تلخی‌ها اما…
هر بار با لباسی تازه برمی‌گردند،
انگار بلدند چگونه تازه بمانند.

یک روز، خسته از آشوب‌ها، کنار دریا نشست و با خودش گفت:
«چرا این‌همه ناآرامی؟ چرا این‌همه موج؟»
یاد داستانی افتاد که روزی شنیده بود؛
ماهیانی که از شلوغی دریا به خدا شکایت کردند،
دریا آرام شد
و آن‌ها به تور صیاد افتادند.

آن‌جا فهمید
آشوبِ زندگی، همیشه دشمن نیست.
گاهی نجات‌دهنده است.
و از آن روز، دیگر از خدا دریای آرام نخواست؛
دلِ آرام خواست.

کم‌کم متوجه شد زندگی مثل آینه است.
هر روز که با اخم از خانه بیرون می‌رفت،
دنیا هم اخم می‌کرد.
اما روزی که مهربان شد،
زندگی هم مهربانی‌اش را پس داد.
انگار قانون نانوشته‌ای بود:
همان‌قدر که خودت را دوست داری،
دوستت خواهند داشت.

زمان می‌گذشت.
خورشید هر روز فقط یک‌بار طلوع می‌کرد
و علی فهمید
او هم فقط یک‌بار زندگی می‌کند.
پس به‌جای حسرت،
به آنچه از زندگی‌اش باقی مانده بود چسبید؛
به آدم‌هایی که با خنده‌هایش می‌خندیدند
و با ناراحتی‌اش دل‌گیر می‌شدند.
می‌دانست این‌ها تکرار نمی‌شوند.

روزی در کتابی خواند:
«کتاب می‌خوانم، چرا که زندگی مرا بس نیست.»
و تازه فهمید
فقر فقط نداشتن پول نیست؛
نداشتن فکر، نداشتن معنا،
نداشتن کسی برای دوست داشتن است.
او ثروتمند بود،
چون خانواده‌ای داشت
و دل‌هایی که برایش می‌تپید.

گاهی می‌ترسید از فردا،
اما به خودش یادآوری می‌کرد:
امروز همان فردایی‌ست
که دیروز نگرانش بود.

میان پرواز و پرتاب،
فرق از زمین تا آسمان است.
پس یاد گرفت پرواز کند؛
تصمیم بگیرد،
نه اینکه تصمیمش دهند.

فهمید آدم‌ها عوض شده‌اند.
این روزها بعد از دست دادن،
باید انگشت‌هایت را بشماری.
اما این هم دلیل نمی‌شد
که خودش بدبین شود.

زندگی را مثل یک دوربین دید:
روی چیزهای مهم فوکوس کرد،
لحظه‌های خوب را ثبت کرد،
زشتی‌ها را کات کرد.
و اگر عکسی آن‌طور که می‌خواست نشد،
یکی دیگر گرفت.

یاد گرفت لبخند بزند؛
چیزی کوچک روی صورت،
اما بزرگ در دل دیگران.

اگر کسی لقبی به او داد،
دلگیر نشد.
فهمید این لقب،
آیینه‌ی اخلاقِ گوینده است،
نه ارزشِ او.

دید بعضی‌ها از فکر فرار می‌کنند؛
نه کتاب دوست دارند،
نه فیلم،
نه حقیقت.
آن‌ها ترجیح می‌دهند پشت نقاب‌ها پنهان شوند.
و علی فهمید
چه آسان نقش بازی می‌کنیم
و چه سخت خودمان هستیم.

در پایان، به این نتیجه رسید:
زندگی نه معماست که حل شود،
نه مسیری صاف که پیش‌بینی شود.
زندگی یک راز است؛
رازی که تنها یک چیز در آن واقعی‌ست:
مهربانی.

و او تصمیم گرفت
راز زندگی را نه بفهمد،
بلکه
زندگی کند.