در شهری که آدم‌ها درگیر شتاب و قضاوت یکدیگر بودند، دختر جوانی بود که همیشه به زندگی می‌خندید، حتی وقتی دنیا به نظر می‌رسید سنگین و بی‌رحم است. مردم می‌خواستند اول به آسایش برسند و بعد بخندند، ولی او می‌دانست که تا به زندگی نخندی، هیچ آسایشی واقعی پیدا نمی‌شود.

او در کوچه‌های باران‌خورده شهر، قدم می‌زد و با هر قطره آب که بر روی برگ‌ها می‌افتاد، لبخندی از دلش به بیرون می‌ریخت. قطره‌ای که روی زمین می‌افتد، اثری ندارد، اما روی برگ می‌درخشد؛ درست مانند قلب انسان‌ها وقتی عشق و مهر خود را در جای درست می‌گذراند.

در همان شهر، مردی بود که دلش پر از تردید و ترس بود. او می‌خواست همه چیز را درست انجام دهد، همه‌ی قواعد و منطق را رعایت کند، اما فراموش کرده بود که زندگی جاری است، مثل آبشاری که فقط وقتی خودت را رها کنی، به منزل می‌رسد.

روزی، مسیرشان به هم رسید. دختر به مرد گفت: «اگر می‌توانستم چیزی به تو بدهم، توانایی دیدن خودت از درون چشمانم بود. تنها در آن زمان متوجه می‌شدی که چقدر برای من خاص هستی.» مرد، که همیشه منطقی تصمیم می‌گرفت، برای اولین بار احساسی شد. او فهمید که آدم بودن، فرقی بین زن و مرد نمی‌گذارد؛ قلب و مغز، جنسیت ندارند.

آن‌ها با هم یاد گرفتند که گذشته‌هایشان را ببخشند، چرا که خاطرات تلخ، مثل کفش‌های کودکی، گام‌های بلند زندگی را برایشان سخت می‌کرد. یاد گرفتند که حسرت واقعی، روزی سراغشان می‌آید که ببینند به اندازه سنشان زندگی نکرده‌اند.

و آن‌ها فهمیدند که هیچ‌کس نمی‌تواند زندگی‌شان را از نو بسازد، اما هر کس می‌تواند از همین حالا، راه و پایان تازه‌ای بسازد. کلماتشان، مثل کلید، قفل قلب یکدیگر را باز می‌کرد و رشته محبتشان هیچ‌گاه پاره نمی‌شد.

در پایان، آن‌ها فهمیدند که زندگی زیباست، اگر شجاعت داشته باشی بخندی، ببخشی، عاشق شوی و خودت باشی؛ حتی اگر همه‌ی دنیا نگاهت نکنند، حتی اگر حرف مردم مثل موج دریا باشد و تو خسته شوی، باز هم باید راهت را ادامه دهی، چرا که زندگی، جاری است… و خدای آن، عشق است نه ترس.