غروب آرام‌آرام روی شهر می‌نشست و خیابان، مثل آدمی که حرف‌های زیادی برای نگفتن دارد، شلوغ و خاموش بود. مرد کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاده بود و چشمش روی جمله‌هایی می‌لغزید که همه جا پخش شده بودند؛ هر کدام وعده‌ی چیزی را می‌دادند، نجاتی فوری، امیدی آماده، راهی کوتاه برای رسیدن به آرامش. انگار زندگی به تابلویی بزرگ تبدیل شده بود که روی آن با خط درشت نوشته بودند: اگر خسته‌ای، این‌جا را بزن. مرد لبخند محوی زد و بی‌اختیار یاد آن حکیم افتاد که گفته بود سخت‌ترین لحظه، نه مرگ، که زمانی‌ست که انسانِ اصیل محتاج آدمی می‌شود که ریشه‌ای در خاک ندارد. آن جمله سال‌ها در ذهنش مانده بود، مثل خاری کوچک که هر وقت به خودت تکیه می‌دهی، یادآوری‌ات می‌کند زمین همیشه نرم نیست.

او زمانی به اصالت خودش مطمئن بود. در خانه‌ای بزرگ نشده بود که همه عیش و نوش فراهم باشد، اما کلمه‌ها وزن داشتند و قول‌ها شوخی نبودند. پدرش می‌گفت آدم ممکن است همه‌چیز را از دست بدهد جز شرفش و مرد سال‌ها با همین جمله زندگی کرده بود. اما شهر تغییری اساسی یافته بود؛ سرعت گرفته، بی‌حوصله شده و برای ایستادن، از آدم‌ها خم شدن می‌خواست. حالا برای پیش رفتن، باید چیزی را می‌داد که نامش را بلد نبود، اما می‌دانست هر بار که می‌دهد، سبُک‌تر نمی‌شود، تهی‌تر می‌شود.

در اتوبوس، کنار پیرزنی نشست که زیر لب دعا می‌خواند و همزمان صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد. میان ذکر و آگهی، میان ایمان و وعده‌ی سود، مرزی نبود. مرد به صورت پیرزن نگاه کرد؛ خسته بود، اما آرام. انگار یاد گرفته بود هم دعا کند و هم بترسد، هم امیدوار باشد و هم واقع‌بین. مرد فهمید آدم‌ها دیگر یا این‌طور یا آن‌طور نیستند؛ همه در میانه‌ای لرزان ایستاده‌اند.

شب که به اتاق کوچک اجاره‌ای‌اش برگشت، چراغ را روشن نکرد. تاریکی آشنا بود. گوشی‌اش را کنار گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها، به جای خواندن جمله‌های دیگران، به صدای خودش گوش داد. خستگی را حس کرد، نه به‌عنوان شکست، بلکه مثل نشانه‌ای که می‌گوید هنوز زنده‌ای. به کودکی فکر کرد که عجله داشت بزرگ شود و به مردی که حالا آرزو می‌کرد کاش کمی دیرتر می‌فهمید. آن‌جا بود که چیزی آرام در دلش جا گرفت؛ این‌که شاید نجات، یک اتفاق بزرگ و پرسر و صدا نیست، شاید فقط همین باشد که خودت را همان‌طور که هستی بپذیری و تصمیم بگیری ارزان فروخته نشوی.

صبح که از خانه بیرون آمد، شهر همان شهر بود؛ شلوغ، پر از صدا، پر از وعده. اما نگاه مرد فرق کرده بود. قدم‌هایش آرام‌تر بود و عجله‌ای برای رسیدن نداشت. فهمیده بود اصالت، یعنی حتی وقتی محتاجی، هنوز بتوانی راست بایستی، حتی اگر دستت خالی‌ست. امید، دیگر برایش یک شعار نبود؛ امید شبیه نوری کم‌جان اما مداوم بود که از درون می‌آمد، نوری که می‌گفت هنوز می‌شود انسان ماند، هنوز می‌شود خوب بود، حتی اگر دنیا گاهی تو را به خلافش هل بدهد. او راه افتاد، نه با اطمینان کامل، اما با دلی که دوباره باور کرده بود فردا، می‌تواند اندکی انسانی‌تر باشد.