پیش از آنکه دومینو بیفتد
صبحی تازه آغاز شده است و من دوباره با خودم عهد میکنم که به اندیشهام افتخار کنم، نه به نامی که از گذشته به ارث بردهام. من آنچه میاندیشم هستم، نه آنچه پیش از من بوده است. اگر قرار است قد بکشم، باید ریشه در فکر خودم داشته باشم، نه در سایهی اجدادم.
من تلاش میکنم در جای خودم بایستم، نه در هر جای خالیای که مرا بپذیرد. هر ظرفی برای هر آبی ساخته نشده است. اگر خودم را اشتباه جا بدهم، نه من آرام میشوم و نه آن جایگاه. من باید جای خودم را پیدا کنم؛ جایی که بودنم معنا داشته باشد.
میدانم جامعه شبیه بازی دومینوست. اگر یکی را هل بدهم، لرزشش دیر یا زود به من میرسد. پس مراقبم کسی به دست من نیفتد، چون افتادنِ دیگری همیشه پایانِ ماجرا نیست؛ آغاز زنجیرهای است که شاید به پای خودم برسد.
مهربانی را پیچیده نمیکنم. به چشمهایم یاد دادهام که آینه روح باشند. به گوشهایم آموختهام که سنگ صبور شوند. به دلم یادآوری کردهام که دلهای خستهای در همین نزدیکی نفس میکشند. مهربانی ساده است؛ کافی است اندکی مکث کنم و دیگری را ببینم. من از شادی دیگران شاد میشوم و از رنجشان دلگیر؛ انسانیت همینجا معنا پیدا میکند.
شکایت کردن آسان است؛ اما من میخواهم از آن پنج درصدی باشم که راهحل میدهند. دنیا به غر زدنهای بیشتر نیاز ندارد؛ به آدمهایی نیاز دارد که آستین بالا بزنند. گاهی به جای بحث کردن، فقط نگاه میکنم و در دل تعجب میکنم که این حجم از بیعقلی چگونه در ذهنی چنین کوچک جا شده است؛ اما باز هم ترجیح میدهم به جای فریاد، راهی نشان بدهم.
من با تمام فقرم محبت را گدایی نمیکنم و با تمام توانم عشق را نمیخرم. عشق خریدنی نیست و مهربانی فروختنی. اگر صادق باشم، حتی اگر خطاکار باشم، ترجیح میدهم مرا گناهکاری راستگو بدانند تا انسانی ریاکار.
از دنیا عزت و بینیازی و راحتی میخواهم؛ و میدانم عزت با زهد میآید، بینیازی با قناعت و آرامش با دست کشیدن از حرص بیپایان. هرچه امیدوارتر باشم، دریچههای بیشتری به رویم باز میشود. امید، خودش نعمتی است که نعمت میآورد.
من از آدمهای کوچک با عقدههای بزرگ فاصله میگیرم؛ چون میدانم از آسیب زدن هراسی ندارند. فاصله را حفظ میکنم؛ شهر از بالا زیباست و آدمها از دور جذاب. بعضی نزدیکیها، زیبایی را میشکنند. من یاد گرفتهام مرزها را بشناسم.
با این حال، قلبم را از عاطفه پر میکنم؛ آنقدر که اگر روزی شکست، عطرش بماند. همسایهام را به کاسهای محبت مهمان میکنم؛ شاید نفس گرم او پاسخی باشد به دعایی قدیمی در دل من.
گریه کردهام و فهمیدهام فقط کسی که عمیق گریسته باشد، میتواند از ته دل بخندد. خندیدن آسان نیست؛ اما وقتی بیاموزم رو به خورشید بایستم، سایهها پشت سرم میافتند.
گاهی به جهان نگاه میکنم و میبینم ما همه انسان بودیم؛ تا وقتی نژاد میانمان خط کشید، مذهب جدا کرد، سیاست دیوار ساخت و ثروت طبقه آفرید. من نمیخواهم دیواری تازه باشم. من میخواهم پلی باشم، حتی اگر کوچک.
فراموش نمیکنم چه کسی کنارم بود وقتی هیچکس نبود. آدم در سختیها اندازهها را میفهمد.
میدانم زندگی فقط یکی نیست. به تعداد انتخابهایم زندگی دارم. اگر روزی تصمیم دیگری میگرفتم، روایت دیگری میشدم. همین آگاهی مرا محتاط میکند؛ هر انتخاب، تولد مسیری تازه است.
قضاوت را به تأخیر میاندازم. یاد آن کودک میافتم که دو سیب را گاز زد تا شیرینترش را به مادر بدهد و مادر لحظهای او را اشتباه فهمید. پیشداوری درباره دیگری، بیش از آنکه او را تعریف کند، مرا تعریف میکند. اگر بیعقلی درد داشت، شاید بسیاری دست از کارشان میکشیدند؛ اما چون درد ندارد، بیپروا ادامه میدهند. من نمیخواهم یکی از آنها باشم.
امروز دوباره با خودم عهد میکنم:
به اندیشهام تکیه کنم، نه به نامم.
در جای درست بایستم، نه در هر جای خالی.
مهربان باشم، اما سادهلوح نه.
امیدوار بمانم، اما بیعمل نه.
من میدانم جهان با یک هل کوچک میلرزد.
پس قدمهایم را آگاهانه برمیدارم.