من یاد گرفته‌ام بی‌دلیل برای همه خوب بخواهم.
نه از سر معامله، نه از سر ترس.
فقط برای این‌که باور دارم وقتی من بی‌حساب خیر آرزو می‌کنم، آسمان هم بی‌حساب برایم خیر می‌نویسد.

فهمیده‌ام اگر کسی از تنهایی‌اش لذت می‌برد، رازی روشن در دل دارد.
تنهایی همیشه خلأ نیست؛ گاهی حریمی است برای نگهداری یک گنج.
و اگر روزی اجازه دهد وارد آن حریم شوم، باید بدانم که از راز او عزیزتر شده‌ام.

در این سال‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌کس مجبور نیست بزرگ باشد.
انسان بودن کافی است.
سادگی را نشانه حماقت نمی‌دانم؛ بعضی‌ها انتخاب کرده‌اند هفت‌خط نباشند.

دنیای عجیبی است.
اگر بی‌عدالتی را بپذیرم، شریکش می‌شوم.
اگر بخواهم یک‌تنه اصلاحش کنم، ممکن است به همان چیزی تبدیل شوم که از آن بیزارم.
پس راه سومی را تمرین می‌کنم: انسان ماندن، حتی در میانه‌ی این تناقض.

یاد گرفته‌ام قبل از خشم، یک دقیقه سکوت کنم.
قبل از تهمت، یک دقیقه سکوت.
قبل از هر واکنش عصبی، یک دقیقه سکوت.
همین مکث کوتاه، گاهی سرنوشت یک رابطه را عوض می‌کند.

می‌دانم پشت هر آدم قوی، داستانی هست که انتخاب دیگری برایش نگذاشته است.
رنج، بعضی‌ها را نمی‌شکند؛ شکل می‌دهد.
چیزی که امروز زخمت می‌زند، اگر درست نگاهش کنی، فردا عضله‌ی روحت می‌شود.

حرف زدن را هم یاد گرفته‌ام.
کلمه باید اندازه دهان باشد.
زیاده‌گویی، شخصیت را کوچک می‌کند.

قلبم را آن‌قدر از عاطفه پر می‌کنم که اگر روزی شکست، جای زخم بوی یاس بدهد.
غرورم را هم می‌شناسم؛
مهم نیست برای کسی که دوستش دارم کمی از آن کم کنم،
فاجعه آن‌جاست که برای حفظش، خودِ آن آدم را از دست بدهم.

می‌دانم اگر اطرافیان به رویاهایم نخندند، رویاهایم هنوز کوچک‌اند.
بزرگ فکر کردن، همیشه با تمسخر شروع می‌شود.

خوشبختی را هم دیگر بیرون از خودم جست‌وجو نمی‌کنم.
هیچ‌کس قرار نیست مرا خوشبخت کند.
خوشبختی نوع نگاه من است به همین بودن ساده.
اما شبیه تلفن است؛ اگر فقط دست من باشد و دیگران سهمی نداشته باشند، لذتی ندارد.
برای همین برای دیگران هم آرزوی خوشبختی می‌کنم.

در جامعه‌ای که آزادی کم است، عشق را جدی می‌گیرم.
عشق، تمرین آزادی است.
اما اگر اعتماد بشکند، می‌دانم همه چیز به سادگی با یک «ببخشید» درست نمی‌شود.
اعتماد شیشه است، نه پلاستیک.

گاهی آرزو می‌کنم می‌توانستم به تو توانایی دیدن خودت از چشم‌های من را هدیه بدهم؛
آن‌وقت می‌فهمیدی چقدر خاصی.

می‌دانم لحظه‌ها تا خاطره نشوند، قدرشان فهمیده نمی‌شود.
می‌دانم دولت نالایق، شایستگان را تاب نمی‌آورد.
می‌دانم اعتقاد، به تنهایی آدم را بهتر نمی‌کند؛ عمل است که انسان می‌سازد.

من سعی می‌کنم مثل نمک باشم؛
وقتی هستم، حضوری آرام داشته باشم،
و اگر روزی نبودم، نبودنم حس شود.

من هنوز در حال تمرین انسان بودنم.
بی‌ادعا.
بی‌هیاهو.
با رویایی بزرگ، سکوتی به‌موقع و قلبی که می‌خواهد حتی اگر شکست، جهان را معطر کند.