من همیشه فکر کرده‌ام اگر جمله‌ی «نترس، من کنارتم» دارو بود،
قوی‌ترین مسکن دنیا می‌شد.
آدم بیشتر از نان، به تکیه‌گاه نیاز دارد.
به صدایی که بگوید: «تنها نیستی.»

باور دارم مهربانی‌های کوچک، خوشحالی‌های بزرگ می‌سازند.
یک لبخند ساده،
یک تعریف صادقانه،
یک دلِ باز.
دارایی‌های من کم نیست؛
صورتی دارم برای لبخند،
دهانی برای ستایش،
قلبی برای گشودن،
و چشمی برای دیدنِ نیاز دیگران.
فقر، همیشه خالی بودن جیب نیست؛
گاهی خالی بودن روح است.

زیبا بودن را طور دیگری فهمیده‌ام.
زیبا بودن یعنی خودم باشم.
نیازی به تأیید همه ندارم؛
پذیرفتنِ خودم کافی‌ست.
اعتماد به نفس برای من شبیه چتر است؛
باران را بند نمی‌آورد،
اما کمک می‌کند زیرش بایستم و حتی از صدایش لذت ببرم.

گاهی دلم می‌خواهد از این شهر بروم؛
شهری که هیچ‌کس عشق اول کسی نیست،
همه در صفِ جایگزین شدن ایستاده‌اند.
اما بعد به خودم می‌گویم شاید لازم نیست فرار کنم؛
شاید کافی‌ست متفاوت بمانم.
مثل دریا،
که برای اثبات بزرگی‌اش فریاد نمی‌زند.

یاد گرفته‌ام کسی که برایم آرامش می‌آورد،
مستحق ستایش است.
آدم‌ها را باید در زیستن شناخت، نه در گفتن.
بعضی‌ها احترام را آن‌قدر مصرف می‌کنند
که سرگیجه می‌گیرند.
احترام، اگر بی‌جا خرج شود،
ارزشش را از دست می‌دهد.

گاهی کودک می‌شوم.
جدی بودن را کنار می‌گذارم.
بزرگ‌تر که می‌شویم،
کلماتمان پخته‌تر می‌شود
اما طراوت احساسمان کم‌رنگ‌تر.
کودک بودن، کوچک بودن نیست؛
هنرِ لذت بردن است.

برای خلافِ جریان شنا کردن، جرأت لازم است.
هر ماهی مرده‌ای می‌تواند با آب حرکت کند.
من ترجیح می‌دهم زنده باشم،
حتی اگر سخت‌تر باشد.

فهمیده‌ام بعضی چیزها باید تمام شوند
تا چیزهای بهتری آغاز شوند.
امید، در دلِ پایان‌ها جوانه می‌زند.
تونل‌ها یادم می‌دهند
حتی در دلِ سنگ هم راهی هست.
وقتی به بن‌بست می‌رسم،
به خودم می‌گویم: «حتماً راهی وجود دارد.»

دیروز، سادگی زیباترین رنگ دنیا بود.
امروز بعضی‌ها آن را خطا می‌دانند.
اما من هنوز باور دارم
آدم‌هایی که محبت می‌کنند کمیاب‌اند،
و آن‌هایی که قدرش را می‌دانند، نایاب‌تر.

گاهی می‌گویم «چیزی نیست»
در حالی که درونم پر از حرف است.
این جمله،
پناهگاهی‌ست برای بغض‌هایی که نمی‌خواهم دیده شوند.

می‌دانم دنیا پر از چهره‌های آراسته است
که لباس نو می‌پوشند
اما اندیشه‌های کهنه دارند.
نزدیک که می‌شوی، بوی ایستایی می‌دهند.

چه غم‌انگیز است
که آدم‌ها به شگفتیِ زندگی عادت می‌کنند.
به نفس کشیدن.
به بودن.
به معجزه‌ی ساده‌ی هر صبح.

من آرزو می‌کنم وقتی کسی را آدم حساب می‌کنم،
آدم بماند.
و وقتی از پلی گذشتم،
دوستی را پشت سرم جا نگذارم؛
شاید پلی دیگر در راه باشد
و این بار،
تنها نتوانم عبور کنم.

بزرگ‌ترین مصیبت ناامیدی است.
نه شکست.
نه سختی.
ناامیدی.

پس هنوز می‌گویم:
نترس.
کنارت هستم.
و اگر هیچ‌کس نبود،
خودت کنارِ خودت بایست.